|
من ترانه می سرایم تو ترانه می نوازی در ترانه های من اشك است و بی قراری یك بغل از ارزوهای محالی... تا ابد چشم انتظاری... فکر پایان و جدایی... ترسم از این است که شاید در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی...
عجب شبی است امشب،به رنگ سیاه گیسوی تو... عجب سکوتی دارد امشب،به رنگ خاموش نگاه تو... و عجب طولانی است امشب،به قدر هجران میان من و تو...
تو با سکوت حرف می زنی
قطار سوت ميكشد بيخيال و سبك در ميان دو دست مهربان ريل در اين سطرها شما دلتان سفر ميخواهد اما «من اشك ميريزم» را به قرينه غرورم حذف كردهام
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ... كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد تویی که نمی داني من كه هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن
گلوی آدم را
انگشتهایم را بافته ام
به توحسوديـم ميشه, چقدرخوب دستاتو به فاصله عادت دادي , پاهاتو به رفتن هاي دور , لبهاتو به سکوت و خاطره هاتو به فراموشي , به تو حسوديـم ميشه, تو که به داشتن قلب سنگي عادت کردي
خواهم بودبا بودن تو هستم با بودن تو بودم با بودن تو اما نمي دونستي كه بودن تو تنها با بودن منه
دلم خیلی آرومه . آروم تر از همیشه ها! دوست دارم این حال رو... یه جور حس اعتماد. یه جور حس خلسه* . یه جور حس سکوت. یه جورایی از جنس خودم!
دوري را تحمل مي کنم من و تو دو خط موازي بوديم که هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند
چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟ حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت ميزدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يك بار بهم گفته بود.. به سايه ها دل نبند!....راست گفت
نميخوام شعر بگم اما قلمم ميره رو کاغذ بي اراده ميشه آغاز چند تا جمله مبهم نميدونم راجع به چي بگم امشب شايد يک شعر؟ نميخوام بيارم حتي کلمه اي از کس ديگر امشب يک شب عجيبيست حس من حس غريبيست هر چه من کشيدم ،نشد خوب تا شب ديگر.... |
About![]()
Home
|