تبليغاتX
حــرف هــای یــک دل

حــرف هــای یــک دل

من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های من اشك است و بی قراری

یك بغل از ارزوهای محالی...

تا ابد چشم انتظاری...

فکر پایان و جدایی...

ترسم از این است که شاید

در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت6:50توسط دخترک | |

عجب شبی است امشب،به رنگ سیاه گیسوی تو...

عجب سکوتی دارد امشب،به رنگ خاموش نگاه تو...

و عجب طولانی است امشب،به قدر هجران میان من و تو...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت4:32توسط دخترک | |

تو با سکوت حرف می زنی

و من با شعر...

تو با غرور حرف می زنی

و من با عشق...

تو می توانی همه را به یک اندازه دوست داشته باشی

و من تنها می توانم یک نفر را

به اندازه ی همه دوست داشته باشم...

+نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت14:14توسط دخترک | |

قطار سوت مي‌كشد

بي‌خيال و سبك

در ميان دو دست مهربان ريل

در اين سطرها

شما دلتان سفر مي‌خواهد

اما «من اشك مي‌ريزم» را

به قرينه غرورم

حذف كرده‌ام

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت14:50توسط دخترک | |

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد

لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که نمی داني من كه هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت16:45توسط دخترک | |

گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .

+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت17:55توسط دخترک | |

سهم ِ تـو از من

هرچه بود ؛

سـپـردی اش بـه بـاد .

سهم ِ من از تــو

هر چـه بـود ؛

هـســت .

عـزیـز می دارمـش

تا آخرین نـبـض ِ بـودن

تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک ...

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت15:7توسط دخترک | |

bon bast

انگشتهایم را بافته ام

برای زمستان ِ بی شال ات

دست از فلسفه بافتن بردار

عشق ساده اتفاق می افتد

حتا در پیچیدگی استدلال هایت

شال ات را به گردن بیانداز

من چند سالی است که سرما نخورده ام

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت0:30توسط دخترک | |

به توحسوديـم ميشه,

 چقدرخوب دستاتو به فاصله عادت دادي , پاهاتو به رفتن هاي دور ,

 لبهاتو به سکوت و خاطره هاتو به فراموشي ,

 به تو حسوديـم ميشه,

تو که به داشتن قلب سنگي عادت کردي

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت18:15توسط دخترک | |

خواهم بودبا بودن تو

هستم با بودن تو

بودم با بودن تو

اما نمي دونستي كه بودن تو تنها با بودن منه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت18:40توسط دخترک | |

دلم خیلی آرومه . آروم تر از همیشه ها!

دوست دارم این حال رو...

 یه جور حس اعتماد.

 یه جور  حس خلسه* .

یه جور  حس سکوت.

 یه جورایی از جنس خودم!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت4:4توسط دخترک | |

دوري را تحمل مي کنم

من و تو دو خط موازي بوديم که هرگز نقاشي پيدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت14:7توسط دخترک | |

چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد

هيچكس نپرسيد كجايي؟

حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت ميزدند!!!!

ياد حرف همسايه افتادم كه يك بار بهم گفته بود..

به سايه ها دل نبند!....راست گفت

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت17:4توسط دخترک | |


شاعر؟

نميخوام شعر بگم اما

قلمم ميره رو کاغذ

بي اراده ميشه آغاز

چند تا جمله مبهم

نميدونم راجع به چي بگم امشب

شايد يک شعر؟

نميخوام بيارم حتي کلمه اي از کس ديگر

امشب يک شب عجيبيست

حس من حس غريبيست

هر چه من کشيدم ،نشد

خوب تا شب ديگر....

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت17:49توسط دخترک | |

زندگي

تلخ است و تلخ

مثل يه فنجون قهوه

فقط سر کشيدمش که فالمو ببينم

چه فال تلخي

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت5:15توسط دخترک | |